غفلت آسمان نگاهت
در لب سکوی تجرد
راه را بر بیهودگی باز کرد
و لمس پیراهنت جامه را از تن رود برهنه کرد
او می دوید
و تو نگایش می کردی
و من به دنبال او
می رفتم...
بر من سجده کن
من خدایت هستم...

سیگاری روشن می کنم و تا انتهای دود خودم را می کشانم

ديروز جايي در نزديکي سکوت بودم انحناي رنگين جامعه هاي برهنگي مرا تبسمي آسوده بود.
انگار کسي از دور مي آمد در آن بي سببي اندوه چه کسي نهال بارور انديشه ام را بر چيد. ترک هاي عدم بر پنجره ي جاري رود شکافي به وسعت عمق پنهاني عشق باز کرد.سرم را خلاصه کردم و داخل شدم.عده اي از مردمان گوش بسته در آن حوالي دريا پوش نشسته بودند همگي به انتظار چيزي بودند انگار کسي مرده بود يا نه شايد کسي به انتظار مرگ بود.دست خويش را در دست گرفتم و به لاي کوچه هاي شهوت بردم تا جامه را بر آوردم ديدم کودکي تنها رو به دريا ايستاده و فرياد سر ميدهد. نزديکش آمدم ديدم که کودک نيست بلکه همسري دلسوز است که با فريادش ميخواهد مردم را از طوفان فردا آگاه کند ....عجيب است ....امروز که يکشنبه ست ما همگي در جمعه شب آمديم ... مگر قرار نبود که هفت شب با هفت دختر پاک دامن هفت هماغوشي کنيم تا بلکه در صبح روز هفتم اين بلا از ما دور شود پس اين مردم چرا نشسته اند .چرا مرگ را انتظار مي کشند ...چرا سوگند نامه ها را از ياد برده اند...امشب شب سوم هماغوشي و عشق است نبايد بيهوده شد اگر به سوگند نامه ها عمل نکنيم همگي در ميان طوفان ها جان خواهيم داد .
به ميان مردم رفتم فرياد بر آوردم که ديگر سکوت و حوصله ي نا تمام را رها کنيد اکنون زمان رهايي ست سوگند نامه ها را دراريد ...اکنون زمان رهايي رسيده بايد پيکر خويش را از ميان بوته هاي تعصب و فرو رفتگي ها بيرون بياوريم بايد برخيزيم بايد از دانستگي پرچمي بلند بسازيم و آن را بر فراز خانه هايمان بگذاريم ....کمي سکوت کردم و با صداي بلند تر فرياد زدم ..اکنون خورشيد همواره غروب را برايمان آشکار کرده و سياهي شب در ميان اين ساحل پر اميد همانند ترس از دست دادن زنان و کودکانمان سايه افکنده...اکنون من به پيش مي روم و خويش را قرباني مي کنم تا مردمان ساده ام در آمان باشند اکنون اين قرعه ي مرگ را به نام خويش مي چرخانم و برهنه وار پيش مي روم و با آن دختران پاکدامن هماغوشي گرم و استوار مي کنم ...در همين ميان از انبوه جمعيت که مرا نظاره گر بود دختري از آن چند دختر پاکدل از انبوه مردم جدا شد و در درون کلبه اي رفت تا عفت خويش را براي مردمان ساده بدهد تا بلکه شهرش از شر طوفان رهايي يابد...
با جدا شدن دختر همهمه اي در مردم افتاد و راهي در ميان مردم بوجود آمد که من را به عفت آن دخترک .
مي رساند
--------------------------------------------------
۱- دو سه روزه خیلی کلافم ولی سفری که قراره دو هفته دیگه برم یکم آرومم می کنه
۲-از دیروز با خودم عهد کردم که هر شب برم بیرون قدم بزنم ...(ولی بدون سیگار)
۳-از فردا می خوام شروع کنم به درس خوندن مدتیه که خیلی تنبل شدم

بعد از آن که مرا از پنجره ی اتاقت
که رو به پس کوچه ی تنگ همان صدای نازک تنهایی باز میشد
دیدی
دیدم که شب همان شب
روز همان روز
نگاه همان نگاه
و بوسه ها همان بوسه ها یند
پس طاقت این نگرانی هایم در کجایند
--------------------------------------------------------
و این بوی باروت و این بوی دود مرا تا ماه نو استقبال میکنند چه حس عجیبی دارد
این روزا یکم عصبی شدم.نمی دونم باید چی کار کنم. خیلی کلافه ام
برای فرار از شب به تو پناه آورده ام
در را باز کن
و هیچ چیز جز همان حلقه ی ناباوری لعنتی
مرا پاسخ نبود
ای کسی که در پشت در مرا میشنوی
گوش کن
اکنون شب از سیاهی گذشته
و بازوان توانمند من می تواند غروب را در هم بشکند
اگر باز نیایی من بر بلندای همین ناباوریت خویش را
به عدم می آویزم
تو کیستی که اینچنین مرا به بازی میبری
سوگند به نام مقدست که دستهایم دیگر توان کوبیدن را ندارد
در را بگشای تا از شر این سیاهی در امان باشم
به عقب بازگشتم
و نیم خیز سایه ی تو را از پنجره ی اتاقت دیدم
در آن شب تو تنها نبودی
سایه ی لبهایت پنجره را در نگاهم متلاشی کرد
انگار کسی در کنارت بود
عقب تر رفتم
بر روی درختی بریده شده پا گذاشتم
بوسه های او تو را از خود ربوده بود
در آغوشت گرفت و پیراهنت را در آورد
من به ناباوری خویش ایمان داشتم
ولی این دیگر باور بود
برهمای تنم
برهمای شب
ای ماهایانا...
ای فرزتد آتش
ای شیوای مغموم
ای مرگ فرا رسیده ی نورس
بودهایت بر که بود
در کدام زیر
به خواب رفتی
در آن رویا های تنگ و تاریک ذهن
ترک های عدم بر پنجره ی جاری
شینتو در دست داشتم
و آواز ودا میخواندم
از رود سند گذشتم
و نردبان لبخند یونگ را بر افراشتم
و بالا رفتم...و بالا رفتم
تا آن نقطه ی دور از ذهن را همراه با سکوتی از کریشنا
در مشت بگیرم
و بتوانم همراه با خدایم پرواز کنم